حدود ساعت ده از خواب بیدار میشوم البته این خودش نوعی اصطلاح است و همه میدانیم که وقتی میگوییم ده بیدار شدم یعنی از حدود ساعت 7 تا 8 در خلسه ی خواب و بیداری هستیم و از هشت به بعد فکر کارهایی که باید امروز یا فردا یا از اول هفته ی بعد انجام دهیم، فقط حس گناه دراز کشیدن را در ادم بوجود می اورد.با چشم های خواب الود لباس پوشیدن و ارایش کردن همسرم را نگاه میکنم که قبل از سر کار رفتن همه شان را با دقت و وسواس مثال زدنی انجام میدهد و من همیشه با یک حض وافری در خلسه ی خواب و بیداری نگاهش میکنم .لب هایم را میبوسد و میگوید ماشین و ببرم؟و من با صدایی خرناس مانند جواب مثبت میدهم .نمی دانم چرا ،ولی هربار که ماشین را نیاز داشته باشم بی اختیار شرح ما وقع میکنم که چرا نباید ماشین را ببرد کلمات را درست و شمرده ادا میکنم حتی اگر چشم هایم بسته باشم .
صدای زنگ کوک شده موبایل از ساعت 8 هر ربع ساعت یکبار به تعویق می افتد و من صفحه موبایل را نگاه میکنم چند تماس بی پاسخ چند پیامک تبلیغاتی و کاری و باز بی تفاوت پتو را روی سرم میکشم.
با یک حس انزجار از خود در محدوده ی ساعت ده بلند میشوم و سماور را اتش میکنم کمی شراب میریزم و لاجرعه سر میکشم البته عادت اخری را از وقتی پیدا کرده ام که دوستی میگفت شراب اول صبح برای لاغری خوب است و من چه چیزهایی را اول صبح تجربه نکردم که برای لاغری خوب است.نسکافه ی فوری را در حالت نیمه مستی سر میکشم و یک تکه بیسکوییت نیمه خیس که در دهانم بود را با بی میلی غورت میدهد و پیش خودم میگویم "تا ظهر دیگه ضعف نمیکنم".
گوشی را چک میکنم شماره های ناشناس را بلاک میکنم ،به شماره های اشنا بر حسب میزان نزدیکیشان پیامکی حاوی متن چی کار داری ،با لحن و کلام منحصر به شماره ی مورد نظر ارسال میکنم .جواب ها عموما یک چیزهایی توی مایه های" اون موقع کارت داشتم، الان یادم نمیاد" یا "بعدا میگم" یا "بگیر بخواب کار خاصی نداشتم"است .از شیر ظرف شویی لیوان اب را پر میکنم و یک نفس میخورم این را هم یکی که یادم نیست گفته برای لاغری خوب است .بعدش چند بار اب توی دهانم غرغره میکنم و توی همان سینک تف میکنم، اخم میکنم و به خودم میگویم خیلی کارت زشت بود ،کثافت ،اخه توی سینک ظرف شویی ؟بعد دست هایم را مثل همسرم به کمر میزنم و خودم را شماتت گونه سرزنش درونی میکنم .
اگر قرار باشد که بیرون بروم پس حتما ماشین بیرون منتظر است که بروم و به چند قراری رسیدگی کنم.البته پیش امده که قرار ها را با پای پیاده رفته ام گاهی همسر ادم دیرش میشود و شما مجبورید نوع دوستی و مهربانیتان را به رخ جهان بکشید و عاشق ترین همسر دنیا باشید خصوصا که شب قبلش کلی با همسرتان درد و دل کرده باشید و از دلتنگی هایتان گفته باشید، از دوری وکج خلقی های یک هفته این ماهش.
بیرون از خانه خبر خاصی نیست عموما یک جنگ گلادیاتوریست که با همکاران خودتان دارید برای جلب نظر کارفرما ها یا رئیس یا ارشدتان و این ادبیات خاصی را میطلب که گاهی از حوصله خارج است.روزهای خاص را هم باید جدا کرد مثلا وقتی دوستی را بعد از سال ها میبینید یا خبر فوت کسی که میشناسید را میشنوید یا اتفاق خاص سیاسی، اجتماعی می افتد و ان روز شما درگیر فکر های متفاوت و منحصر به ان روز میشوید .بیشتر درگیری های ذهنی در روزهای تکراری سال بوجود میاید، خاصه در بهار.
بهار اصلا مدلش اینطوری است که قاعدتا شما باید سرشار از انرژی باشید اما نیستید باید بمب روحیه باشید اما نیستید .واقعیتش نمیدانم در جاهای دیگر دنیا هم اینطور است یا نه. مثلا در جنوب کامبوج که اصلا نمیدانم کجاست یک صبح بهاری چطوری اغاز میشود و نهایت غروبش چه تصویری دارد .اما اینجا در شهری کویری که غالبا در بهار باد یکی از ارکان اصلی روزهای تکراریست و اسمان ابری و بی افتاب تابان هم کم ندارد تا اواخر اردیبهشت و بعدش دائم افتاب عالم تاب است وافتاب عالم تاب. اوج ناکامی ها وقتیست که هم باد می اید هم ابریست و هم ،نم باران بلاتکلیفی میزند. این موقع هاست که فقط یک فیلم درام حال ادم را خوب میکند ،البته خوب که نه ،متوسط.
بدترین حالت انسان متوسط است .یعنی بلاتکلیف .نه خوبی که لبخند بزنی و نه بدی که غمگین باشی و بغض آلود .یک حالت معلق در بی حالتی ،شاید واجب باشد که بگویم خاصه در بهار.متوسط که باشی هیچ چیز حالت را خوب نمیکند حتی فیلم های درام ،پوشال ذرت لوسی،تخمه پوس کنده کد22،v1،اینتر(این اخری را از بس خودم با ترازوی فروشگاه کشیدم مدل معرفی اش این طور یادم می اید)بیشتر دست آورد های ادبی در همین حالت متوسط ادبا بوجود امده مثال خاصی مد نظرم نیست یا به ذهنم خطور نمیکند ولی وقتی من تو حال متوسط هستم دلم میخواهد کاری بکنم که از این حال دربیایم .قطعا برای اون ها هم این اتفاق افتاده ولی تفاوت نوابغ و ادم های معمولی که جزو اشرف مخلوقات به حساب نمی ایند، همین است که اون ها در متوسط ترین حالت ها چیز هایی رو بوجود می اورند که معمولی ها در روز خوبشان فقط میتوانند حسرتش را با دقت بیشتری بخورند.
(لحنی خودمانی تر)
.
.
.
دمدمای ظهر میشه ،یا بیرونی که زنگ میزنی به همسرت و برنامه ش و برای ناهار جویا میشی و عموما با جمله ی "فعلا کار دارم باهات تماس میگیرم مواجه میشی"اگر سیگاری باشی میری یه گوشه ای که کسی حواسش بهت نباشه یه سیگار میکشی و هیچ حس خاصی بهت دست نمیده و توی خیابون چرخ میزنی و اگر سیگاری نباشی فکر میکنی اگر سیگاری بودی چقدر خوب میشد الان میتونستی یه گوشه بری که کسی حواسش بهت نیست و یه سیگار بکشی من هر دو حالتش رو تجربه کردم و الان توی حالت دومم.تقریبا 7 ماه میشه که دیگه سیگاری محسوب نمیشم .به قول یکی از رفقا من از اولشم سیگاری نبود عادت داشتم سیگاربکشم.البته قرار نیست تمام روز رو با فرضیه سیگاری بود یا نبودن سپری کنین.چون در کسری از ساعت همسرتون باهاتون تماس میگیره و تکلیف شما روشن میشه "من یه چیزی خوردم اگر رفتی خونه لباس شویی و روشن کن، زحمت بکش ظرف های توی سینک رو هم بشور"یکم قربون صدقه ی بهاری و بعد خداحافظی .وقتی حالت خوبه به دستورا عمل میکنی وقتی حالت گرفتست هم همینطور فقط تفاوتش اینه که وقتی حالت خوبه یه موزیک هم پلی میکنی زیر کتری رو روشن میکنی و یه دستی هم به سر و گوش خونه میکشی وقتی حالت بده فقط کارایی که قراره انجام بدی رو انجام میدی و بعد میری دراز به دراز می افتی تو رخت خواب که خوابت ببره و اصلا توجهی نداری که تازه سه ساعت نیست که از خواب بلند شدی اما بدترین حالت وقتیه که متوسطی، به صفحه ی موبایلت خیره میشی و کارهایی که باید انجام بدی و توی ذهنت مرور میکنی و با خودت میگی"الان پا میشم"و این جمله رو تا بعد از ظهر هر چند دقیقه یک بار تکرار میکنی .البته حالت متوسط زمانی که شما مجرد هستین یا مجرد شدین یا در حال مجرد شدن هستین تفاوت های چشم گیر نداره، فقط یک پارتنر درونی به شما این ها رو نهیب میزنه که در واقع شما زیاد بهش متعهد نیستین چون قرار نیست شبی رو باهاش صبح کنین پس ترجیه میدین توجهی نکنین و جمله ی "الان پا میشم"رو هم خیلی کمتر به کار میبرین.
با حالت متوسط می رسین به بعد ازظهر قبل ازغروب افتاب ،من اینطوری ام که به یک اینده مبهم فکر میکنم و پیش خودم یک اینده خیالی رو متصور میشم و این دوگانگی کلافه م میکنه و منجر میشه به فیلم دیدن ،کتاب خوندن،چک کردن موبایل و در اخر تلفن زدن به همسر برای اطلاع از زمان دقیق برگشتنش به منزل .کارهایی که از صبح موکولش کردی ن به بهتر شدن و خنک تر شدن هوا کم کم به شم نهیب میزنن که موعدشون رسیده و بی درنگ باید بهشون رسیدگی کرد .وقتی حالتون خوبه دل دل میکنید که سریع تر موعد انجام کارتون برسه و برید که انجامش بدین وقتی حالتون بده دل دل نمیکنین که برین انجامش بدین اما با این ارزو میرین که انجام بدین که حالتون رو خوب کنه که نمیکنه.وقتی حالتون متوسط باشه دنبال یه بهانه میگردین که بهترین اتفاق ممکن رو براتون رقم بزنه و شما هم مجبور به انجام کار خاصی نباشین در واقع کار مورد نظر خیلی اتفاقی انجام بشه و شما انرژی زیادی صرفش نکنین. با حالت متوسط به سمت غروب پیش میرین.
غروب ،پلنگ زخمی و گرسنه ای که منتظره شما پلک بزنین تا روحتون و تیکه پاره کنه .وقتی حالت خوبه غروب کاری به کارت نداره و میچسبه به شب و دست از سر روحت بر میداره وقتی حالت بده غروب سعی میکنه یه دلتنگی هم چاشنی حال بدتون بکنه و عموما شما رو یاد یه عزیز از دست رفته میندازه که حقش نبوده توی این سن و سال از دست بره یا خودش وبکشه به خاطر هیچ و پوچ یا کاش قدرت و بیشتر میدونست و یا این رابطه از اولشم اشتباه بود و پلنگ کار خودش و کرده ،زخمیتون میکنه و منتظر میشه رمقی براتون نمونه ودر ناگهانی، روحتون بدره.در حالت متوسط غروب بهترین حس رو بهتون میده از طرفی شما یک روز تقریبا بدون درد سر رو گزروندین و ازطرفی منتظرین تا فردا با چالش های بیشتری مواجه بشین و یواش یواش که خورشید داره غروب میکنه شما همه ی این فکر ها رو میریزین دور و باز د وحالت داره اگر سیگاری باشین ...که گفتم و اگر سیگاری نباشین...رو...هم گفتم و خوب باز هم تاکید میکنم که من هر دوحالتش رو تجربه کردم و" قس علی هذا..."
شب...شب...شب...همسرتون خسته برمیگرده .وقتی حالتون خوبه میرید و در و براش باز میکنید لبخند میزنید و با صدای بلن جواب سلامش و میدین و صورت قرمز و بی رمقش و میبوسین وقتی حالتون بده اون قطعا از ظهر فهمیده که حالتون بده و وقتی درو باز مکینین و میرین رو کاناپه دراز میکشین و به ارومی سلام میکنین اون اولین جمله ش اینه "چی شده باز"و وقتی با صورت بی رمق شما مواجه میشه لبخند میزنه و میگه سلام و شما سر تکون میدین و بی حوصله میگین هیچی .وقتی تو حالت متوسط هستین یه خشم درونی منتظره که شما پاچه ی همسرتون و بگیرین و تلافی مکالمه ظهر و در بیارین به هر حال شاید تو اون لحظه شما بهش نیاز داشتین و اون سرش شلوغ بوده و شما که سیگاری هم نبودین که بخواین برین یه گوش و سیگار بکشین که مثلا حالتون خوب بشه که نشده و...بلند سلام میکنین ولی بدون اینکه نگاهش کنین از در فاصله میگیرین و میرین به سمت کتری و زیرش و روشن میکنین یک جمله ی اعتراضی لازمه تا جنجال اغاز بشه بستگی داره که همسرتون اون روز در چه وضعیتی باشه ...خوب...بد...متوسط.
تمام این اتفاق ها در روز های هفته عین هم تکرار میشن با تفاوت های جزیی و در روز های پنج شنبه و جمعه تفاوت های چشمگیری دارن.تمام حالت های انسان ها تقریبا شبیه به همه چون ما احساسات منحصر به فردی در دنیا ندارین غمگین بود در همه جای دنیا ثابته و تنها حس منحصر به فرد دنیا حال متوسطه که هیچ بازه ای نداره هیچ نشانه ای نداره فقط یک ویژگی در تمام متوسط ها وجود داره "از این بدتر وجود نداره"
برچسب:
نویسنده: هستی حسینی