*دیابلرو
7 شهریور 1375
این یک موهبت است که من خاطرات را با زمان و مکان دقیقشان به خاطر می اورم البته شاید هم دقیقا بعد از این تاریخ بوده و خوب بهتر است با خودم روراست باشم دقیقا از همین تاریخ به بعد خاطرات در ذهنم دسته بندی شدند و هر چیزی قبل از ان فقط یک حاله دور از یک روایت خیالی به نظر میرسد انگار از دور منی را میبینم که یک سری اتفاقات را رقم میزند .اصلا مرور خاطره ها دست خودم نیست یعنی بیشتر ساعات شب به این میگذرد که چرا اینطور شد؟و هر بار دلم میخواهد مسیر خاطره را عوض کنم و یک اینده دیگری متصور بشوم اما وقتی صبح میشود دوباره همان اش است و همان کاسه.در واقع امروز که دلم نمیخواهد بگویم چند شنبه بوده است هیچ اتفاق خاصی رخ نداد فقط این فکر مسخره به ذهن من وسها افتاد که باید همه ی راه ها را امتحان کنیم تا مدیون خودمان نشویم البته همه راه ها خیلی واژه مناسبی نیست در واقع تصمیم گرفتیم برای اولین قدم سراغ یک دعا نویس خبره برویم
12 شهریور 1375
بعد از یک هفته مشاجره ،قهر،نصیحت،تصمیم گرفتم حرفشان را قبول کنم و سراغ پزشک نروم و احتمال اینکه ممکن است ایراد از من باشد را رد کنم.سها عاشق بچه بود و من عاشق او و فکر اینکه اگر ایراد از من باشد احتمال اینکه از من جدا بشود...چشم که باز کردم روبروی خانه ای بودم توی پس کوچه های میدان اعدام دربی اب کمرنگ و پر از برچسب های تخلیه چاه ،اژانس،تدریس خصوصی،و حتی تزئین خنچه عقد با متد روز اروپا.خنده ام میگیرد سها با ارنج به پهلویم میزند مادر زنم چادرش را با دندان میگیرد واز توی کیفش مقداری اسکناس لوله شده می اورد بیرون سه بار با فاصله بیست شماره زنگ در را میزند و هر بار تا عدد بیست با وسواس و مکس دقیقی میشمارد.در به ارامی باز میشود یک صورت سبزه با فاصله از شکاف در میپرسد امرتون؟مادر زنم اسکناس های لوله شده را از شکاف در به داخل هل میدهد و میگوید بلقیس خانم ما رو فرستاده در کمی بیشتر باز میشود و زن میگوید سر کتاب رو برا کی میخواید همون بیاد تو سها و مادر زنم به من نگاه میکنند و من داخل میشوم.قرار بود اول من دعا بگیرم و اگر جواب نداد برای سها بگیریم این ایده مادر زنم بود گفت اینطوری خرجش کمتره چون بلقیس خانم گفته بود اگر دو نفر باشه باید بیشتر وقت بزاره و دعا های مکمل بده یکی یکی برین که کمتر بشه...هیچکدام از راه حل هایی که الان به ذهنم میرسه رو اون موقع نمیفهمیدم یا نمیخواستم باور کنم .
راهرو با رنگ سبز تیره رنگ شده بود لامپ ها را رنگ سیاه و نور خیلی ضعیفی داشت و نورش فقط به قدر پدیدار شدن راهرو محیط را روشن میکرد. با خودم فکر کردم بهتر است قدم هایم را بشمرم و شمردم 45 قدم تا در کوتاه اول بعد سمت چپ پیچیدم و 20 قدم تا در کوتاه دوم ایستادیم زن جمله ای را به عربی گفت و در باز شد یاد فیلم علی بابا وچهل دزد افتادم توی اتاق تاریک بود زن دستی به پشت من زد و در واقع هلم داد داخل و بلافاصله در پشت سرم بسته شدم نور ضعیف یک گرد سوز به دقر روشن کردن کتابی که روی یک میز چرخ خیاطی بود سوسو میزد یک صدای مردانه دو رگه ای گفت بشین دستش از توی تاریکی جلو امده بود و با علامت او نشستم و بی اختیار دستش را گرفتم وگفتم سلام .بیشتر متعجب بودم تا وحشت زده .
جلوی در مادرزنم وسها چمباتمه زده بودند روی زمین و سها وقتی من رو دید گل از گلش شکفت و با ذوقی وصف نشدنی گفت چی شد قبول کرد ؟ میشه؟میتونه ؟دستم را دراز کردم و پارچه سبز بسته بندی شده ای را دستش دادم و گفتم این و داد و گفت بزاری توی کرستت.توی سرم یک عالمه کلمه عربی و یک سری واژه که نمیفهمیدم چی بودند میگذشت تصاویر تار شده بودند مادر زنم را شبیه یک گورکن میدیدم پوزه در وارده بود یا من اینطوری میدیدم چند بار چشمم را مالیدم بعد برگشتم سمت سها صورتش شبیه مرغ شده بود و مدادم نوکش را تکان میداد نمی دانستم باید بخندم یا بترسم توی راه مدادم حیوانات مختلف میدیدم راننده تاکسی یک کرکس پیر و پیزوری بود که مدام از توی اینه ما را میپایید .
23 اسفند 1375
توی خیابان صدای ترقه میاید صداهای ریز و درشتی که هر از گاهی از جایی دور تر یا جایی خیلی نزدیک به گوش میرسد سها توی اشپز خانه مشغول خورد کردن سبزی ها معطر است و من مدام خودم را به دیوار میمالم از در که می اید تو میگویم دستات؟نگاهشان میکند میگویم هنوز همونطوری ان شانه هایش را بالا می اندازد و میگوید خوب که چی ؟و بعد کاسه سبزی ها را میگذارد روی میز کنار تخت .روی تخت پر از موهای تنم شده و ردی از عرق تا پایین ملافه رفته با انگشتم دمپایی را پرت میکنم ان سر اتاق .
23 خرداد 76
خیابان ها شلوغ است .از توی حمام سها را صدا میزنم یک صدای عجیبی از خودش در میاورد و میگوید میشنوم بگو صدایم را بلند میکنم و میگویم چه خبره بیرون دوباره همان صدا را تکرار میکند و میگوید نمی دونم برو ببین چه خبره کنار پنجره دستی به دمم میکشم و میگویم شلوغه خیلی شلوغه دلم میخواهد بروم و موهایم را شانه کنم اما یادم میاید تمام اینه ها را جمع کردم وریختیم دور .از روی میز کنار تلوزیون کفگیر را برمیدارم و خودم را نگاه میکنم بعد بلند میگویم تو چطوری خودت و توی این میبینی اینبار فقط صدای قبلی می اید و به دنبالش سها از توی حمام می اید بیرون حوله دور خودش نپیچیده خودش را تکان میدهد و دیوار کنار خیس میشود و مقدار مو به همراه اب به دیوار ها میچسبد .کفگیر را نشانش میدهم و میگویم قرار بود مادرت برامون سبزی بیاره سرش را تکان میدهد و با ناخن بین سینه اش را میخاراند و میرود سمت اتاق خواب .بعد از چند دقیقه صدا میزند که میای این بند سوتی ان من و ببندی ؟پنجه هایم را نگاه میکنم و بعد میگویم چطوری؟توی چهار چوب می ایستد و میگوید یعنی چی چطوری ؟دست هایم را نشانش میدهد در واقع پنجه هایم را ابرو هایش را در هم میبرد و پنجه های خودش را بالا می اورد و میگوید پس من این دعا رو کجا بزارم؟
پ.ن: دیابلرو به زبان سرخپوستی یعنی جادوگر شرور
برچسب:
نویسنده: هستی حسینی