
تمام این سال ها فکر وذکرش نوشتن بود حتی وقتی خسته ودرمانده از کار برمیگشت و نایی برای باز نگه داشتن چشمایش نداشت فکرش پربوداز داستان .توی سرش مدام شخصیت خلق میکرد جیب هایش پر بود از تکه کاغذ هایی که رویشان طرح یک داستان بلند یا رمان یا فیلم نامه ای نوشته شده بود .همیشه تا یک داستان را شروع میکرد انقدر سرش شلوغ میشد که حس ان لحظه توی شلوغی روزگارش گم میشد و باز روز از نو میشد و توی سرش داستانی نیمه کاره که تا داستان نیمه کار بعدی رهایش نمیرکد . شخصیت ها یش را از دل زندگی کسل کننده اش انتخاب میکرد توی ذهنش برایشان یک عالمه اتفاق خوب رقم میزد اما وقتی موق...
ادامه مطلب