خرید بک لینک

تمام این سال ها فکر وذکرش نوشتن بود حتی وقتی خسته ودرمانده از کار برمیگشت و نایی برای باز نگه داشتن چشمایش نداشت فکرش پربوداز داستان .توی سرش مدام شخصیت خلق میکرد جیب هایش پر بود از تکه کاغذ هایی که رویشان طرح یک داستان بلند یا رمان یا فیلم نامه ای نوشته شده بود .همیشه تا یک داستان را شروع میکرد انقدر سرش شلوغ میشد که حس ان لحظه توی شلوغی روزگارش گم میشد و باز روز از نو میشد و توی سرش داستانی نیمه کاره که تا داستان نیمه کار بعدی رهایش نمیرکد .

شخصیت ها یش را از دل زندگی کسل کننده اش انتخاب میکرد توی ذهنش برایشان یک عالمه اتفاق خوب رقم میزد اما وقتی موقع نوشتن میشد انگار همه خیالاتش یک باره محو میشدند .دلش به حال شخصیت های داستان ها میسوخت بایگانی شان میکرد تا یک روز برایشان اتفاق خوبی رقم بزند و توی داستان به خوشبختی شخصیت هایش لبخند بزند.

30 سال کار مداوم اخرش یک جعبه خودنویس و خودکار نقره ای نصیبش شد و یک نیم سکه .انقدر خوشحال بود که همه فکر کردند خبر خاصی را از انها پنهان کرده .توی راه مدام با خودش حرف میزد.خانه که رسید مستقیم رفت به اتاق خواب و یک جدول بزرگ کشید و یکی یکی شخصیت ها را لیست کرد روبروی هر کدام چند جمله در موردشان نوشت تا یادش بماند هرکدام قرار است چه داستانی داشته باشند.شب که شد روی میزش چند لیوان چای سرد شده دیده میشد و یک زیر سیگاری پراز سیگار های نصفه و نیمه و یک عالمه خاکستر.کاغذ ها را دسته کرد .سیگاری روشن کرد و روی تخت دراز کشید چشم هایش را بست و یک عالمه برای خودش خیال بافت از چاپ های چندم داستان ها و رمان هایش جایزه هایی که منتظر بودند تا او انها را با خودش به خانه بیاورد سیگارش را توی استکان چای نیم خورده ای خاموش کرد و خوابید.

صبح وقتی از جایش بلند شد خانه شلوغ بود یک عالمه صدا می امد از اتاق که بیرون امد جوانی جلوی در اتاقش دید

"سلام اقا مرتضی خوبی ؟ممد ام ،پسر نصرت خانم ؟قرار بود مهندس کامپیوتر بشم ؟زن بگیرم بچه دار بشم.پول دار بشم. بعد تصادف کنم فلج بشم .یادت اومد ؟اقا این اخر داستان ما رو عوض کن سر جدت .اخه بیست سال بشینم رو ویلچر بعد شفا بگیرم ؟این انصافه ؟من حاظرم بی پول باشم اما فلج نباشم.

گیج شده بود ممد ان طور که تصور میکرد نبود خوش قیافه تر بود و قد بلند تر به خودش که امد دخترکی انگشت اشاره اش را کشید سر برگرداند دخترک موطلایی با چشم های عسلی .جلوی رویش زانو زد و گفت تو کی هستی خانم کوچولو؟عمو مرتضی من بهارم ،میشه سرطانم خوب نشه ؟میشه بمیرم ؟میشه بزاری بمیرم؟ بعد با دست هایش گوشه پذیرایی را نشان داد، مرد و زنی بی خیال در و دیوار خانه را نگاه میکردند. اونا من و نمیخوان اگر من نباشم راحت از هم جدا میشن میرن دنبال زندگیشون شایدم خوشبخت شدن.اشک توی چشمش جمع شده بود دلش میخواست فریاد بزند و پچ پچ این جماعت را قطع کند اما انگار توان داد زدن نداشت بلند شد زمزه ها ارام ارام قطع شد. همه منتظر بودند او چیزی بگوید لبخند زد ،همه ادم های توی خانه لبخند زدند .ارام گفت من خیلی خسته ام ازبعد عصر یا شایدم فردا میشینم داستاناتون و مینویسم هر کی هرجور دلش میخواد بگه براش بنویسم.فقط سر وصدا نکنین بزارین مثل ادم یه چرتی بزنم .دستی به موهای طلایی بهار کشید وگفت یکاریش میکنم ،قصه نخور درست میشه.برگشت سمت تخت خودش را دید که تاقباز خوابیده و لبخندی روی لبش نقش بسته تعجب کرد جلوی اینه رفت خودش را ندید دست انداخت روی میز تا خودکار را بردارد اما نتوانست دلش نمیخواست باور کند چیزی را که حس کرده بود رفت و کنار جسمش دراز کشید لبخند زد و چشم هایش را بست.

الف کاف

برچسب: نخریدند تمام شد,یخ فروش نخریدند تمام شد, نویسنده: هستی حسینی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 17:00

صفحه بندی