بلند شد و رفت مانتویش را پوشید و طوری که من بشنوم گفت فردا فردا فردا بعد توی درگاهی در پذیرایی ایستاد خشم را توی نگاهش حس میکردم دستم را روی فرش کشیدم تا سیگار و فندکم را پیدا کنم .صدای تک فندک با روشن شدن شعله ان تقریبا همزمان شد از پشت نور بی رمق فندک چهره اش را که دیدم دلم هری ریخت .توی نگاهش خشم نبود ،پشیمانی بود .و انگار رد اشک توی صورتش جا انداخته بود.اتش فندک را خاموش کردم امد سمت سفره و به شانه ارش زد
_پاشو مامان پاشو عزیز دلم لباسات و بپوش بریم
پکی به سیگار زدم و صدایم را با حجم دود بیرون دادم و گفتم :چه خبره ? زود نیست? کو تا ساعت 12?
از توی اتاق خواب صدایش می امد ،طوری میگفت که من نشنوم ، دوباره پرسیدم اینبار توی راهرو بود و با صدایی که کمی بغض هم چاشنی اش بود گفت امشب خاستگاری برادر مهتابه گفت زودتر برم بتونه بره یکم به خودش برسه
جلوی پاهایم زانو زد و مشغول جمع کردن بشقاب ها شد دستش را گرفتم و گفتم نمیخواد ،خودم جمعش میکنم
برچسب:
نویسنده: هستی حسینی