خرید بک لینک
گیمیش...

کلا با موضوعی نوشتن مشکل دارم و بیشتر اذیت میشم وقتی اصلا علاقه به نوشتنش ندارم نتیجه میشه داستانی که الان میزارم ...به قولی نوشتم که نوشته باشم.در باب علمی تخیلی نویسی ... "گیمیش" دستگاه عمرنگار دکتر"شعشع"عدد های نگران کننده ای را نشان میداد .دکتر روی "صندلی فرابرد"ش نشسته بود و تابلوی متصل به "عمر نگار" را نگاه می کرد . "بیوژن" مثل همیشه مشغول تمیز کردن میز آزمایش بود. دکتر شعشع فکر کرد تنها راه فرار از مرگ رفتن در کالبدی دیگر است، مدت ها بود که روی این نظریه کار می کرد. بارگذاری داده های ذهنی بر روی حافظه ی بلند مدت یک جسم دیگر، یا به قول خودش "کشت خاطره در مزرعه ی مجاور" . تنها آدم قابل اعتمادی که سراغ داشت پسرک یتیمی بود که از کودکی پیش خودش بزرگ شده بود. بیوژن هرگز نتوانسته بود آنطور که دکتر انتظار داشت در معلومات نظری پیشرفت کند. جثه ی نهیفی داشت و بیشتر مزاحم دکتر بود. اعداد عمر نگار به رنگ قرمز در آمده بودند و این یعنی فرصت چندانی برایش باقی نمانده بود. هرچه بیشتر به ظاهر نهیف و رفتار های کودکانه بیوژن نگاه می کرد ناامیدتر می شد. با خودش فکر کرد قرار نیست کسی او را جدی بگیرد. قرار نیست او کاری بکند... همانطور که مشغول خیال پردازی بود، بیوژن با یک دستمال ابریشمی مشغول تمیز کردن گوی ضد جاذبه شد. دکتر حتی فرصت نکرد که به بیوژن برای بار چندم تذکر بدهد که برای تمیز کردن گوی از دستمال ابریشمی استفاده نکند. اصطحکاک ایجاد شده با دستمال برقی با ولتاژ بالا تولید کرد و پسرک را در جا خشک کرد . دکتر بالای سر بیوژن آمد ، با خودش گفت اگر روی این صندلی مسخره اسیر نبود حتما یک دل سیر او را کتک میزد، اما مگر فایده ای هم داشت. از یک طرف دلش به حال پسرک می سوخت که مثل پسرش او را دوست داشت و از طرفی دیگر خشمگین بود که تنها ذهن بکر برای کشت خاطره اش توسط او نابود شده . با حساب عمر نگار او 6 ساعت بیشتر وقت نداشت و بعد از آن قلبش از حرکت می ایستاد و تمام دستاورد های علمی اش نابود می شد. فکر کرد شاید بتواند کسی را پیدا کند که حاضر شود جسمش را در اختیار او قرار دهد، اما به چه کسی می توانست اعتماد کند؟ تمام این فرضیه در حد یک تئوری و یک دستگاه بود که هنوز امتحانش را پس نداده بود. واقعا چطور می توانست در این مدت کم کسی را متقاعد کند جانش را برای فرضیه ای بدهد که هنوز کسی از وجودش هم خبر نداشت. تصمیم گرفت خودش را به خواب مصنوعی ببرد و ذهنش را در هزارتوی فضای مجازی معلق کند تا بتواند هم فرصتی برای زنده ماندن داشته باشد هم گزینه ای پیدا کند تا کشت خاطره را انجام دهد . اما برای این کار باید دستگاه جدیدی می ساخت و تمام حافظه اش را در غالب یک فایل در دنیای مجازی آپلود می کرد. حتی معلوم نبود که تمام حافظه اش را می تواند در فضای مجازی آپلود کند. تنها حافظه ی جانبی ای که می توانست تمام این معلومات را در خودش جای بدهد حافظه یک انسان زنده بود. دیگر تقریبا ناامید شده بود. تصمیم گرفت لحظات باقی مانده را به انجام دادن کار های مورد علاقه اش بپردازد. با خودش فکر کرد اگر هنوز توان راه رفتن داشت دلش می خواست توی چمن ها راه برود، بدود ، از روی بلندی ها بپرد و همانطورکه سر خوش از لحظه های شیرین است زندگی اش تمام شود. با دست به دوربین بالای سرش اشاره کرد و یه صفحه ی ژله ای چند متر آنطرف تر، جایی میان زمین و هوا درست شد و عکس هایی شفاف و رنگی بصورت اسلاید برایش نمایش داده شد. تصاویری از منظره ها، شاگردانش، دوستانی که روزی زنده بودند و با آنها رفت و آمد داشت . با خودش فکر کرد تمام دستاورد های علمی برای اینکه بتواند تا بی نهایت زندگی کند تا چند ساعت دیگر فقط یک جسد تحویل می دادند. هرچند حداقل 50 سال اخیر را همین دستا ورد ها زنده نگهش داشته بودند. قلب مصنوعی، یا کبد ژله ای که جایگزین کبد چربش کرده بود ، ریه های اسفنجی که به جای ریه های خاکستری اش از انها استفاده می کرد ، تا چند ساعت دیگر از تمام اینها فقط یک خاطره می ماند. ناگهان تصویر یک میمون سیاه رنگ در حالی که یک توپ رنگی را با پا شوت می کرد روی صفحه پدیدار شد . دکتر با دست به دوربین علامت داد و تصویر روی صورت میمون زوم شد . "گیمیش " میمونی بود که سال ها پیش برای چند آزمایش فضایی پیش دکتر آورده بودند و بعد از اتمام موفقیت آمیز آزمایشات آن را به دکتر بخشیدند . دکتر دلش نمی آمد برای ایده هایش او را قربانی کند، بنابر این در حیاط خانه برایش مکانی درست کرده بود و از او نگهداری می کرد. یک لحظه ایده ای مثل برق از ذهنش گذشت . گیمیش بسیار باهوش بود. البته این هوش را نیز مدیون دکتر شعشع بود. بخشی از حافظه اش تقویت شده بود و قادر بود همه ی رنگ ها را تشخیص بدهد ، حتی یادگرفته بود چطور سیب را پوست بگیرد. دکتر با خودش فکر کرد به هر حال او یک موجود زنده است و از مغز برخوردار است، شبیه انسان. بعضی از اعضایش را می شود به انسان پیوند زد. این اواخر نیز نظریه ی استفاده میمون ها در جنگ های رو در رو توسط پروفسور "آلیان" مطرح شده بود . سعی کرد خیلی به پرفسور آلیان فکر نکند . زنی خود خواه که برای مقاصد جاه طلبانه و دزدی ایده های دکتر تا مرز ازدواج با او پیش رفت و .... نباید به این چیز ها فکر می کرد. تصمیم خودش را گرفته بود. با کنترل فرا ذهنی اش "آی موک" رباط دستوری اش را فراخواند و دستور داد که گیمیش را برایش بیاورد. آی موک تمام کار هایی که برای کشت خاطره در دستور کارش بود را انجام داد. دکتر شعشع همانطور که روی صندلی اش نشسته بود کابل های اتصال به کاسه ی مصنوعی که قرار بود روی سرش بگذارد را چک کرد بعد آن را روی سرش گذاشت. گیمیش روی تخت دراز کشیده بود. دست و پاها و سرش توسط آی موک به تخت بسته شده بود و آرام آرام داخل تونل کشت خاطره می رفت. این طرف کابل ها دکتر شعشع قرار داشت . دکتر برای بار آخر به اطراف نگاه کرد، به دست های چروکیده اش به پاهای بی حرکتش، و با خود فکر کرد یعنی می شود دوباره از نو شروع کند؟ نگاهش به اعداد روی عمر نگار افتاد دیگر فرصت چندانی نداشت. دکمه شروع را فشار داد. نور بسیار زیادی از تونل کشت خاطره به بیرون پرتاب شد. نور سفید پر رنگی در یک لحظه همه جا را روشن کرد. دکتر همه جا را سفید می دید بعد برای یک لحظه همه جا سکوت بود و بعد همه چیز در سیاهی مطلق فرو رفت. رفته رفته انگار همه جیز حالت طبیعی گرفت. روی تپه های نزدیک خانه مشغول دویدن بود. به دست هایش نگاه می کرد، انگار جوان شد بود. همه جا تا چشم کار می کرد سبز بود و چشم نواز. عطر گلها را حس می کرد. گرمای خورشید را روی پوستش لمس می کرد. صدای آژیر خطر او را به خودش آورد. یادش افتاد که برنامه ی مدار های ضد سرقت طوری طراحی شده که تنها 15 دقیقه پس از ایستادن عمر نگار آزمایشگاه را از بین ببرد. پس او نمرده بود. چون می توانست صدای آژیر را بشنود. دوباره به تاریکی برگشت و آرام آرام چشم هایش را باز کرد. نور زرد رنگی چشمش را آزار می داد. دستبند ها و پابندها بصورت خود کار رها شدند. "اولین چیزی که دیدم دست هایم بود. می خواستم فریاد بزنم و چیزی بگویم اما نهایتا منجر به چند صدای جیغ شد که از دهانم یا بهتر بگویم دهان گیمیش بیرون آمد . یادم افتاد که باید هرچه سریع تر دکمه خاموش را بزنم تا از انفجار آزمایشگاه جلوگیری کنم، اما حرکاتم دست خودم نبود. از در و دیوار بالا می رفتم و با اضطراب جیغ می کشیدم. یادم آمد که کشت خاطره ممکن است از یک هفته تا هفت سال طول بکشد تا بارگذرای داده ها انجام شود. البته این فقط یک نظریه ثابت نشده بود و این شرایط بر روی انسان بررسی شده بود. بعضی کارها کنترلش دست من بود . مثلا وقتی با لگد به توپ ژله ای نوترونی ضربه زدم گیمیش با تعجب به پایش نگاه کرد، انگار انتظار این را نداشت. در مدت کوتاهی فهمیدم که می توانم برای لحظاتی کنترل برخی اندام را داشته باشم، اما همچنان به جای کلمات فقط می توانستم جیغ بزنم. گیمیش از این دوگانگی کلافه شده بود و گاهی خودش را به زمین می کوبید . فرصت چندانی نداشتم. تنها شانسی که آورده بودم جوانی و چالاکی گیمیش بود. خودم رو به زحمت تمام به دریچه مخفی فاضلابی رساندم که درست زیر میز بیلیارد تعبیه شد بود. یک راه فرار برای وقتی که مورد حمله دزدان ایده قرار می گرفتم. چند باری مجبور شده بودم از آن استفاده کنم. البته بیشتر بعد از جدا شدن از آلیان. گیمیش بیچاره گیج شده بود. وقتی توی آب رونده فاضلاب افتاد من ذوق کرده بودم و او جیغ می زد. من لبخند می زدم و او در سرش آشوب بود . چند لحظه بعد صدای مهیبی دیواره های فاضلاب را لرزاند. فهمیدم تمام دستاورد هایم دود شدند و من فقط توانستم دکتر شعشع را نجات بدهم. تازه آن هم دکتر شعشی که بدن یک میمون را قرض گرفته و معلوم نیست کی می تواند کنترلش را کاملا بدست بگیرد، یا حتی نمی دانستم بعد از اینکه کنترلش را بدست بگیرم قرار است چه بکنم . به خودم که آمدم گیمیش روی یک شاخه درخت نشسته بود وسوختن آزمایشگاه را نگاه می کرد و سیبی که از توی آزمایشگاه برداشته بود را گاز می زد . تمام مدت این سیب توی دست هایش بود حتی توی فاضلاب، چندشم شد اما کار دیگری از دستم بر نمی آمد ، فقط توانستم مجابش کنم آنرا با موهای بدنش پاک کند. هفته اول انگار نشسته بودم و گیمیش هر کاری دلش میخواست انجام می داد. لذت هم داشت. بی دغدغه و بی استرس. مطمئن بودم دیگر می توانم بیشتر زندگی کنم. این سرخوشی بی مهابا سر ذوقم می آورد. هر از گاهی کارهای دلخواهم را انجام می دادم که گیمیش را متعجب می کرد. انگار او کم کم متوجه شده بود که بدنش توسط ذهن یک شخص دیگر تسخیر شده . سلول های عصبی گیمیش مقاومتی در برابر کنترل من نشان نمی دادند. رفته رفته حس کردم او هیچ مقاومتی در برابر این تسلط فکری نمی کند. 4ماه گذشته بود و من همچنان عاجز از انجام بعضی کارها بودم. بعضی کلمات کوتاه رابا صدای خشک و کلفتی می توانستم ادا کنم. سعی کردم کمتر برای کنترل هنجره وقت بگذارم، چون منجر به صدای جیغ می شد و روانم را بهم می ریخت. باید راهی برای رسیدن به تمدن پیدا می کردم. اما با این سرو شکل چه کسی باور می کرد دکتر شعشع هنوز زنده است؟ در ابتدای ماه ششم نزدیک یک مزرعه "پرورش بلدرچین کنسروی" یک سیرک سنتی اردو زده بود .با خودم فکر کردم تنها جایی که یک میمون می تواند توانی های انسانی اش را به نمایش بگذارد سیرک است. چند خراش سطحی روی پوست صورت و بدنم ایجاد کردم. گیمیش جیغ و داد می کرد و من هر از گاهی می توانستم دهانش را بگیرم . خودم را جلوی درب ورودی سیرک انداختم و منتظر شدم کسی بیاید و از دیدن من تعجب کند اما خبری نشد. چند ساعتی را همانطور گذراندم. چشم که باز کردم موجودی شبیه انسان روبرویم ایستاده بود. نیم تنه پایینش مثل واکر بود و یک دست آهنی داشت که از چند نقطه خم می شد. همانطور که دراز کشیده بودم بر اندازش کردم. کار خاصی انجام نمی داد. هر از گاهی دست آهنی اش را می چرخاند و از نقاط مختلف خم و راست می کرد. مثل بازوهای اختاپوس. صورت مهربانی داشت با یک کلاه حصیری. از توی جیب کتش یک موز بیرون آورد و سمتم پرت کرد. نشستم و موز را با هیجان خوردم. سعی کردم خودم را طوری جلوه بدهم که قبول کند نگهم دارد. موز دوم را که پرت کرد. پشتش را به من کرد و به سمت داخل چادر سیرک رفت. موز را برداشتم و دنبالش راه افتادم گاهی یادم می رفت که باید مثل میمون راه بروم ، غریزه گیمیش این وقت ها به کمکم می آمد و دست چپش را مشت می کرد. غوز می کرد و با کمک یک دست و دوپایش کمی جهش گونه حرکت می کرد . داخل حیاط پشتی شدیم. خبری از هیچ حیوانی نبود. با دست سکوی بلند کنج سیرک را نشانم داد که هیچ حفاظی نداشت. بی تفاوت به سمتش رفتم. روی سکو که رسیدم برگشتم. خبری از "واکرمن" نبود. این اسم را همان لحظه اول خودم برایش درست کردم و فکر کردم چه کار ها که نمی شود برای این آدم انجام داد. کاش همان شعشع سابق بودم . نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم ... _ ببخشید استاد این همه فداکاری ارزشش را داشت؟... _انگار از شنیدن داستان زندگی یک میمون حراف خسته شدین! ... هنوز خیلی مونده ... راستش گاهی به این فکر می کنم اگر آن روز در آزمایشگاه خارج از شهر می مردم، خیلی شرمنده خودم و علم می شدم. تکنولوژی گیاه دو دقیقه ای ، سینه های شیر ده مصنوعی برای کودکان بی سرپرست ، ماشین های بازیافت آب از غبار و خیلی خیلی دیگر از اینها را مدیون "گیمیش "هستم. مدیون "واکرمن" و خیلی های دیگر . _ استاد هنوز هم غریزه ی گیمیش درونتان وجود دارد ؟ _ صد در صد ...خیلی وقت ها که حوصله ام سر می رود خودم را به او می سپارم. از شاخه ها بالا می روم و روی بلندترین درخت اطراف مینشینم و موزم را می خورم . صدای قهقه سالن را پر می کند. زنگ بی رمقی سالن را به جنب و جوش می اندازد . _ نذاشتین این فصلو تکمیل کنما! یادتون باشه... برای هفته بعد طرح می خوام برای بارور کردن زمین های معلق، لطفا یادتون نره ! از روی میز کوتاه کنار دستش ورق های بهم ریخته را جمع می کند و توی کیفش می گذارد . کرواتش را مرتب می کند و از حالت ایستاده در می آید. نفس عمیقی می کشد. غوز می کند و کیفش را زیر بغلش می زند. دستش را مشت می کند و روی زمین می گذارد و مثل یک میمون راه می رود. صدای ضعیفی از ته سالن به گوشش می رسد . _ هیچ وقت نخواستین به جسم یک انسان برگردین؟ _هرگز. هرکسی یه خاطره ای داره حتی دیوونه ها . ما حق نداریم خاطره هاشون و از بین ببریم. دلم می خواست وقتی از فداکاری و گذشت صحبت می کنم همه ببینن یه میمون داره این حرفو بهشون می زنه. شاید از انسان بودنشون نهایت استفاده رو ببرن...

+ تاريخ جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۹۵ساعت نويسنده امین کریمی |

برچسب: نویسنده: هستی حسینی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:28

صفحه بندی