سرم را که بر می گردانم، تیغ افتاب از کنار گل دسته اقا چشمم را میزند.حواسم میرود پی گزک دوازده بعدی نصرت الله. بی انصاف سنگی بیست تومن پام حساب کرد، نمی دانم این چه وقت فکر کردن به این چیز هاست. یاد هاجر می افتم، هیچ دل خوشی از نصرت الله نداشت،همیشه با غیض می گفت:" مرتیکه قرمساق زن باز" . زن بازش را با حرص بیشتر می گفت.دستمال جیبی ام خیس است یک عمر پا به پای من دوید مونس بدی نبود شاید مثل همه ی زن ها نبود اما واقعا سردرگمم انگار چیزی را گم کرده باشم خوشحال نیستم ولی خیلی هم احساس غمگینی ندارم.نصرت الله کنار درخت عرعر کنج قبرستان ایستاده، چشم هایش پف کرده و خیس است، چشم از قبر بر نمی دارد. پسر نایب سوز صدایش ادم را محزون میکند و امروز چقدر غمگین میخواند، نمی دانم از غم بی مادری خودش می گوید یا بی مونسی پدرش یا بی زن شدن من .حسام زنگ زد و گفت بلیط به خاطر کیریسمس نایاب شده و نمی تواند بیاید، شاید یک ماه دیگر کمتر یا بیشتر.رقیه با بچه هایش امده فرزانه بعد از طلاق شوهرش رنگ رویش عوض شده یک عینک سیاه بزرگ به چشمش زده ،مدام گونه هایش را با یک دستمالی براق و سیاه پاک میکند .کامران خان بزرگ هم که سال تا سال پی املاکش نمی اید امده و از کنار من جم نمیخورد . بد است ادم زن مرده فکر های دری وری بکند ،با چشم های بسته پشت این دستمال خیس و نمور همه جور فکری به سر ادم میزند.عمه مولود روی تنها صندلی توی قبرستان نشسته و قبر خودش را بر انداز میکند، خنده ام میگیرد گمان کنم فکر میکند توی قبر جا میشود یا باید عرض قبر را برایش گشاد تر بگیرند مثل همین لباسی که انگار به تنش زار میزند .مولود هم بازی تمام بازی های کودکی من بود تا وقتی شوهر کرد و رفت زن یک چینی فروش وانتی شد که حالا شوهرش قاسم، یک راسته پاساژ انداخته پشت قباله زن دومش و مولد ماند و یک خروار حرف ابادی و یک قبر ارثی از خان جان، مادرش.همه ی ادم های قبرستان سر جمع بیست نفر نمیشوند ابادی روز به روز مثل زیر پوش های شهری اب میرود، حالا به جز یک عده پیر و پاتال مثل من که جانشان به زمین هایشان بسته ادم زیادی باقی نمانده. هر از گاهی در ختم یا سیزده بدری یا تعطیلات پشت همی پیش می اید که ابادی یک جانی بگیرد و سر زنده شود ،اما بیشتر وقت ها صدای نهر است و پرنده های سرخوش که دیگری بچه ای نیست که با تیر و کمان بزندشان .کریم با پشت بیل محکم چند باری روی قبر میزند و فاتحه میخواند با پشت آستینش عرق پیشانی اش را پاک میکند و ارام میگوید" نور به قبرت خاله".و از دور دست برایم بلند میکند و میگوید" خدا صبرت بده عمو"دستم از نیم تنه ام بالاتر نمی اید حال و حوصله ندارم که بلند ترش کنم جمعیت سمت قبر میروند و بلند بلند صلوات میفرستند و فاتحه میخوانند مولود با دست سمتم اشاره میکند،میروم کنارش پیشانی اش را میبوسم، سرم را سمت دهانش میکشد و می گوید :" خونه جمع و جوره مردم بیان ؟کسی هست یه لیوان شربت دست خلق الله بده ابروریزی نشه" لبخند میزنم و سر تکان میدهم دستم را ارام میفشارد سرش را سمت قبر برمیگرداند و اشکی از گونه اش میسرد سمت لب های چروکیده اش.
مسیر برگشت کمی مهربان تر است شیبی ملایم دارد و از بین باغ گردوی حاج رمضان و نبی خاله عفت رد میشود.مولد دستم را گرفته و پشت سر جمعیت ارام ارام راه میرویم .حرف نمیزند ،هر از چند گاهی اه میکشد.یک دفعه انگار برق گرفته باشدش میگوید" غصه نخوری ها دنیا که به اخر نرسیده خودم برات یه زن دیگه میگیرم" با اخمی مصنوعی نگاهش میکنم و میگویم باز تو گز نکرده بریدی؟دستم را هل میدهد و میگوید "من یک سال از تو بزرگ ترم یادت رفته (50 سال است هر بار که میخواهد من را کوچک کند این جمله را تکرار میکند ).همچین قیافه گرفتی هر کی ندونه فکر میکنه شما لیلی ومجنون بودین هر کی ندونه من که" ...حرفش را قطع میکنم و میگویم:" مولد ،جان خان جان کوتاه بیا این همه سال یه ابادی دهنشون و بستن تو یکی زبونت نمیتونی نگه داری، شگون نداره هرچی نبوده مادر بچم که بوده اینقدر با این بینوا ترشی نکن، خدا رو خوش نمیاد مخصوصا حالا که دستش از دنیا کوتاه شده" .هر دوساکت میشویم و مولود باز شروع به اه کشیدن میکند.
کریم مثل بچگی هایش گیلاس های حیاط را دانه دانه سوا میکند و هر چند دقیقه یک بار می گوید" خاله نور به قبرت بباره خدا رحمتت کنه" .کمی شیرین عقل است هر کسی یگ گوشه حیاط کز کرده و مشغول خودش است مولود روی صندلی هاجر نشسته و به عصایش تکیه کرده و هر کس که از در حیاط داخل میشود اسم بابای رقیه را صد میزند و می گوید" کاک بهرام یک چایی بیار" رقیه نوه خاله ام است شوهرش توی بانه مغازه دارد غیر از شب عروسی و یک روبوسی هول هولکی دیگر ندیدمش.حالا هم برای تعطیلات امده و با بی میلی سینی چای را توی حیاط دور میدهد ،مدام پسرش را صدا میزند که بیاید کمک .نسشته ام کنار حوض و دستم را توی اب تکان میدهم.زیر چشمی فرزانه را بر انداز میکنم که کنار مولود روی زمین نشسته و جم نمیخورد .چشمم که به مولود می افتد لیخندش را میبینم و علامت سرش را که به فرزانه اشاره میکند .بلند میشوم و از اتاقم دیوان حافظ را بر میدارم و چند باری باز و بسشته اش میکنم ، چشم هایم خیس میشود خجالت میکشم .دوباره سر جایش میگذارم مینشیم کنج اتاق و به تکان خوردن پرده اتاق زل میزنم که مولود از در میاید تو و پشت سرش در را میبندد.عصایش را به در تکیه میدهد ودستش را میزند به پشتش .بی مقدمه می گوید "نصرت الله که نشسته گوشه حیاط یه روزی به خان جان گفت اگر مولود و به من ندین خودم و اتیش میزنم یادته ؟یادته زدم زیر گوشش و گفتم تو به نصف دخترای ابادی قول دادی اگر بیان ته باغ انگوری براشون النگو می گیری ،عروسی راه میندازی و کل کشون میبریشون خونه بخت؟وقتی ته باغ انگوری با هاجر...استغفرالله ...اخه خیر ندیده تو که یه عمر حرف ابادی پشتت بود الان کز کردی قنبرک زدی که چی؟"صدایش میرود که بلند تر شود حرفش راقطع میکنم ومی گویم" خودم خواستم مگه غیر این بوده؟بچه بود یه غلطی کرد."حرفم راکامل نکرده ام که میدود وسطش و می گوید" بچه؟17 سالش بود تو گرفتیش شیش ماه نشده بود شکش خیک باد بود اون پسر الدنگ و گذاشت تو دامنت و دیگه هم سر خر نتونست برات بیاره الکی به همه گفتیم مریضی داره لولش و بستیم" ...بلند میشوم که بروم دستم را میگیرید ومی گوید" یه عمر نازک تر از گل نگفتی بهش یه عمر گزکت پشت بند نصرت الله بود و یه بار تو روش نیاوردی که بی شرمیش و گذاشت گردن تو "...صدای پچ پچ از توی حیاط کمی بلند تر میشود دست میگذارم روی دست مولود و می گویم" جان خان جان تمومش کن این حرفا رو ..."زانویش شل میشود و مینشیند و ارام هق هق میکند کنارش مینشیم و سرم را میگذارم کنار سینه اش و شانه هایم تکان میخورد .
در باز میشود فرزانه با چشم های پف کرده و یک سینی با دو لیوان چای می اید داخل بوی هل و دارچین فضای اتاق را پر میکند.
برچسب:
نویسنده: هستی حسینی